۱۳۹۱ اردیبهشت ۳, یکشنبه

اندر باب اتحاد

توی یه مزرعه  انباری بود که یک موشی آنجا زندگی می کرد. صاحب مزرعه دلش نمی خواست این موش باشه.
 صاحب مزرعه به شهرمیره و  یه تله موش میخره. موش که خیلی ترسیده بود بیش حیوانات دیگه رفت وبه اونا گفت.
 اونا هرکدوم ابراز بی تفاوتی کردند وگفتند  که این مشکل توست و به ما ربطی ندارد.
  موش با ناامیدی برگشت.
 شب ناگهان صدای  به تله افتادن چیزی شنیده شد. زن مزرعه دار به طرف انباری رفت که ناگهان جیغ زن بلند شد تو تله موش دم ماری گیر کرده بود ودر تاریکی پای زن را نیش زد. زن که خیلی تب داشت همسایه ها گفتند باید سوپ مرغ بخوره تا تبش قطع بشه مرد هم که زنشو خیلی دوست داشت مرغ رو کشت و سوپ درست کرد ولی تب زن خوب نشد بعد گفتند باید گوشت گوسفند بخوره .گوسفند هم فدای زن شد ولی خوب نشد که نشد بعد از چندروز هم زن مرد .مرد هم مجبورشد گاورو بکشه تا مراسم ختمی بگیره .
 خلاصه اینکه حالا همگی اونا مرده بودند ولی موش زنده بود .

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر